تبليغاتX
Resurrection

 

باران می بارد

شاید برف

شاید که برف و باران

شاید که هیچ یک

شاید خیال می کنم ...

باران می آید ...

می آید ...

می آید ...

اما ...

تو ...

می روی .  

باران

و

تو

هیچوقت یک جا نمی گنجید ...

هیچوقت

شاید خیال می کنم که رفته ای ...

تو رفته ای ؟

راستی رفته ای ؟

نمی شود که بمانی ؟  

نمی شود ...

نمی شود ...

 

آهاااااااااااااااااااااای با شما هستم

 

یک نفر دست های باران را بگیرد ...

یک نفر دست های باران را بگیرد ...

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 29 آذر1386ساعت 14:5 توسط سالومه |

  

 

I was five and he was six
we rode on horses made of sticks
He wore black and I wore white
He would always win the fight

Bang Bang

 He shot me down
Bang Bang

 I hit the ground
Bang Bang

That awful sound
Bang Bang

My baby shot me down.

Seasons came and changed the time
when I grew up, I called him mine
He would always laugh and say
"؟Remember when we used to play"

Bang Bang

 I shot you down
Bang Bang

 You hit the ground
Bang Bang

 That awful sound
Bang Bang

 I used to shoot you down.

Music played, and people sang
just for me, the church bells rang.

Now he's gone, I don't know why
and till this day, sometimes I cry
He didn't even say goodbye
He didn't take the time to lie.

Bang Bang

 He shot me down
Bang Bang

I hit the ground
Bang Bang

That awful sound
Bang Bang

 My baby shot me down

 


 

+ نوشته شده در شنبه 24 آذر1386ساعت 15:0 توسط سالومه |

 

 

I hate the world today
You're so good to me
I know but I can't change
Tried to tell you
But you look at me like maybe
I'm an angel underneath
Innocent and sweet
Yesterday I cried
Must have been relieved to see
The softer side
I can understand how you'd be so confused
I don't envy you
I'm a little bit of everything
All rolled into one


I'm a bitch, I'm a lover
I'm a child, I'm a mother
I'm a sinner, I'm a saint
I do not feel ashamed
I'm your hell, I'm your dream
I'm nothing in between
You know you wouldn't want it any other way

So take me as I am
This may mean
You'll have to be a stronger man
Rest assured that
When I start to make you nervous
And I'm going to extremes
Tomorrow I will change
And today won't mean a thing

Just when you think, you got me figured out
The season's already changing
I think it's cool, you do what you do
And don't try to save me

I'm a bitch, I'm a tease
I'm a goddess on my knees
When you hurt, when you suffer
I'm your angel undercover
I've been numb, I'm revived
Can’t say I'm not alive
You know I wouldn't want it any other way

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 18 آذر1386ساعت 15:25 توسط سالومه |

 

 

منصوره ساکت است . سفید . قد بلند . با چالی محو توی چانه اش . چشمهایش را بسته و ساکت است .

" منصوره ، تو بهش بگو ، تو بهش می گی ، مگه نه ؟ "

منصوره چشمهایش را بسته و خاموش است . زن در آستانۀ آشفتگی است . " منصوره گوش می کنی ؟ " منصوره ساکت است . مرد آنطرف تر نشسته ، سرش پایین است و در خیالی دور فرو رفته است . 

" منصوره ، این رسمش نبود . این رسم خواهری نبود . این آش شله قلم کارو بیا خودت تحویل بگیر . "  منصوره خجالت زده است . پلک هایش را از هم باز نمی کند .

" منصوره جون ، می دونی چقدر دوسش دارم ، بهش بگو . تو بهش بگو . من نمی شناسمش . تو که خودت شاهدی . آخه شکایتم رو پیش تو نیارم ببرم پیش کی ؟ "  منصوره رنگش پریده تر می زند . سفیدی صورتش رنگ مهتاب شده است . هیچ نمی گوید . هیچ نمی گوید .

" منصوره جون ، آخه اگه دوسم نداره ، اگه دوسم نداره ، اگه روش نمی شه بگه ، خوب به تو بگه ، به تو که می تونه بگه ... "

مرد آرامش ناگواری دارد .

" منصوره جان ... منصوره ... " صدای زن تار می شود . سنگ های مرمر توی سرداب ، کنار هم ردیف شده اند . زن و مرد دو زانو کنار هم نشسته اند و انگشت هایشان روی سنگی سفید یخ بسته است . منصوره چشمهایش را باز نمی کند . مرگ چشم عشق را کور کرده است .

حجم سفیدی توی نگاه زن موج می اندازد . چشمهایش برق درشتی می زند و خاموش می شود . یک قطره اشک پیچ می خورد زیر شیار چشمهایش .

مرد می خواهد دستش را بگذارد روی دست لرزان زن . تردید می کند . دست سرگردانش روی قبر سایه می اندازد . چشمهایش سرخ می شود . دست زن را توی مشتش می گیرد و با احتیاط می گذارد روی گونه اش . تب از نگاهشان بالا می رود . به لب های نیمه باز زن نگاه می کند . لذت روی خیسی ی لب های زن دارد بال می زند .

" بنفشه ... " عطر تندی توی سرداب می پیچد . از تن زن چیزی کنده می شود . چشمهایش اوج می گیرد تا نگاه تب دار مرد . دستش مثل دست بچه ای توی دست های مرد مچاله شده است .  نبض تندی نفسش را بریده بریده کرده است . روی لب هایش نفس گرمی را حس می کند ، و صدایی که در خیسی ی لب هایش آرام تکرار می شود ،  " بنفشه ... "

 

سرداب خاموش است . زن و مرد رفته اند . منصوره چشمهایش را آرام باز می کند . زیر پلک هایش چشمهای سیاه مرد را می شود دید . مرگ ، نمی تواند ، چشمهای عشق را کور  کند ... 

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 12 آذر1386ساعت 16:4 توسط سالومه |

 

دلم برایت تنگ است . دلم برایت تنگ است . دلم برایت تنگ است . دلم برایت تنگ است .

دلم برایت تنگ است . دلم برایت تنگ است . دلم برایت تنگ است . دلم برایت تنگ است .

دلم برایت تنگ است . دلم برایت تنگ است . دلم برایت تنگ است . دلم برایت تنگ است .

دلم برایت تنگ است . دلم برایت تنگ است . دلم برایت تنگ است . دلم برایت تنگ است .

دلم برایت تنگ است . دلم برایت تنگ است . دلم برایت تنگ است . دلم برایت تنگ است .

دلم برایت تنگ است . دلم برایت تنگ است . دلم برایت تنگ است . دلم برایت تنگ است .

دلم برایت تنگ است . دلم برایت تنگ است . دلم برایت تنگ است . دلم برایت تنگ است .

دلم برایت تنگ است . دلم برایت تنگ است . دلم برایت تنگ است . دلم برایت تنگ است .

 

+ نوشته شده در یکشنبه 11 آذر1386ساعت 15:41 توسط سالومه |

 

 

تو با من می آیی ،

من در این ساعت به انتظار توام ،

در همۀ ساعت ها به انتظار توام .

و زمانی که اندوه نفرت انگیز می رسد

تا حلقه بر درب تو بکوبد ،

به او بگو که من منتظر توام

و آنگاه که تنهایی

به تو می گوید که حلقۀ انگشتت را

که نام من بر آن است عوض کنی ،

بگو با من سخن بگوید ،

بگو من باید بروم

زیرا من سربازم ،

بگو هرجا که باشم ،

به زیر باران

یا زیر آتش ،

عشق من ، منتظر تو خواهم بود .

وقتی به تو می گویند : " این مرد دوستت ندارد ، "

به یاد بیاور

پاهای تنهایم را در شب ،

که در جستجوی پاهای ظریف و شیرین توست .

عشق من ، اگر بگویند فراموشت کرده ام ،

حتی اگر خود نیز این را بگویم ،

باور نکن ،

تو را چه کسی ، چگونه می تواند

از قلب من جدا کند ؟

و چه کسی خون مرا می پذیرد

زمانی که خونین به سوی تو می آیم ؟

و نام مرا ، نامی که

تنها تو می دانستی ، زیرا تنها تو

به روی زمین می دانی

من که هستم ، هیچ کس مرا

چون دست تو ، حتی یک دست تو نمی شناخت ،

زیرا هیچ کس

نمی دانست چگونه و یا کی

قلب من می سوزد :

تنها

چشمان درشت و روشن تو می دانست ،

دهان کوچک تو ،

پوست تو ، سینه های تو ،

و روح تو که من بیدارش کردم

تا نغمه خوان همچنان پیش رود ...

تو با من می آیی تا نبرد کنیم

چهره به چهره

زیرا بوسه های تو در قلب من می زیند

چون بیرق های سرخ ،

و اگر سرنگون شوم

نه تنها زمین

بلکه عشق سترگی که تو برایم آوردی

مرا خواهد پوشاند .

بدرود عشق من ، در انتظار توام .

در انتظار توام .

                                                                 پابلو نرودا

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 7 آذر1386ساعت 15:0 توسط سالومه |

 

 

و خدا آن شب تنها بود ، تنهایِ تنها .

 و مرا آفرید .

و من تنها بودم .

و من هیچکس را نداشتم .

پس به خدا گفتم خداوندا : " من تنهایم "

و خداوند به من چشم داد و گفت : " بخوان ."

و من خواندم .

و هر چه بیشتر می خواندم تنها تر می شدم .

 و هر چه بیشتر می دانستم تنها تر می شدم .

پس به خدا گفتم :خداوندا " من باز هم تنهایم "

و خداوند به من زبان داد و گفت : "حرف دلت را بگو ."

و من گفتم .

و با هر کلمه همه از من دور می شدند  . 

و هر چه بیشتر می گفتم بیشتر از دیگران فاصله می گرفتم .

و هر چه گفتم کسی باور نکرد .

 یا برعکس فهمید .

یا هیچکس نفهمید .

 

و باز به خدا گفتم : خداوندا " من تنهایم "

و خداوند دوست را به من داد و گفت: "دوست بدار ."

و من دوست می داشتم .

و دوستانم رفتند دنبال سرنوشتشان .

و شوهر کردند .

و مردند .

و قهر کرند .

و سفر کردند .

و دوستان دیگر پیدا کردند ...

و باز به خدا گفتم : خداوندا " من تنهایم "

و او تو را به من داد و گفت : " عاشق باش ."

و من عاشق شدم .

عاشق شدم .

عاشق

شدم .

و تنهایِ تنهایِ تنها شدم .

و باز به خدا گفتم : "خداوندا من تنهایم "

و او مرا به تو داد .

و ما با هم بودیم .

و ما عاشق بودیم .

و تو تنهایی مرا پر می کردی و من تنهایی تو را .

و تو تنهایی مرا پر می کردی و من تنهایی تو را .

و تو تنهایی مرا پر می کردی و من تنهایی تو را .

و من همسر شدم و تنهایی تو را پر کردم .

و من معشوقه شدم و تنهایی تو را پر کردم .

و من مادر شدم و تنهایی بچه هایم را پر کردم .

و تو پدر شدی و من تنهایی تو را پر کردم .

و آنوقت نفهمیدم که تنهاییم چه شد ؟

و تنهاییم تنها مانده بود .

و تنهاییم هیچکس را نداشت تا با او دردل کند .

و تنهاییم دل پر دردی داشت .

و باز به خدا گفتم : "خداوندا مرا به تنهاییم باز گردان "

و خداوند خاموش بود .

خاموش بود .

خاموش .

و خداوند مَرد بود .

و خداوند تو را بیشتر از من دوست داشت .

و خداوند می دانست که هیچ مردی را بدون زنی یارای زیستن نیست .

و خداوند مرا به خاطر تو آفریده بود .

 و خداوند مرا به خاطر تو آفریده بود .

و خداوند مرا به خاطر تو آفریده بود .

و من به تنهاییم در کنار تو دل خوش کردم .

و خداوند خاموش بود .

و خداوند مَرد بود   .

و خداوند میدانست .

و خداوند هیچ نگفت .

و همه   میدانستند   که   او     مرا     به   خاطر     خودش       آفرید ....

 

 

برای سودارو    ژولی   تو    او   و آنها که هرگز تنهایم نگذاشته اند . و برای خداوند که مرا فقط و فقط به خاطر خودش آفرید .

+ نوشته شده در یکشنبه 4 آذر1386ساعت 15:44 توسط سالومه |

 

شماها چه تان شده ؟ چه تان شده ؟ هان ؟ تو را به خدا این چه حرفهاییست ؟ مگر من این حرفها را به تو می زنم ؟ یا به تو ؟ این حرفها 3 سال آزگار است که توی دلم جمع شده بود ... دخترک شهریوری ... تو چرا نمی فهمی من آتشین مزاجم ؟ تو آخر چرا شادی ی عزیز من ... تو که می دانی چقدر دوستت دارم چرا ؟ 3 سال ااست که ذهنم را به هم میزنم تا بفهمم از کجا شروع شد ؟ چه شد که شروع شد ؟ احسان محافظه کار بود ... من تند رو ... من آدمهای محافظه کار را دوست نداشتم ... من نفهمیدم چه شد ... چقدر خوب ... چقدر خوب که می گویی مرا نمی بخشی ... وقتی این حرف را می زنی مطمئن می شوم که هنوز دوستم داری ... من خودم بالاترین فحشی که به آدمهایی که دوستشان دارم میدهم این است که بگویم نمی بخشمت و توی دلم هزار بار دیگر تکرار کنم که نمی بخشمت ... 3 سال می خوابیدم و از خواب بیدار می شدم و می گفتم نمی بخشمت ... و هر بار منتظر شنیدن صدایت بودم ... منتظر دیدن دستهایت که یک پردۀ گوشت نازک روی آن را گرفته است ... کلید همۀ سوالهایم در دست تو بود و تو دور بودی ... دور ... دور... همیشه نمی دانستم که دروغی یا خیالی ، وهمی یا حقیقتی ؟ فکر می کردم تو و او می خواهید فریبم دهید ... من خاطراتم را گم کردم ، نمی دانم چه شد ... هیچ وقت نمی شد تو را تنها ببینم یا از تو دربارۀ خودمان حرف بزنیم ... همه اش می شد او ... دخترک عزیز ... موی هم را کشیدن دیگر از من و تو گذشته ... بگذار با تو حرف بزنم ... دخترک تو غرور داشتی یا من ؟ تمام خصلتهایی که به من می گویی دقیقاً همان هاییست که این سالها از تو در ذهنم مجسمه اش را ساخته بودم ... به تو فحش می دادم ولی دوستت داشتم، از تو می ترسیدم ولی دوستت داشتم، از تو فاصله می گرفتم ولی دوستت داشتم، اعصابم را به هم می ریختی ولی دوستت داشتم، خودم را به خودم نشان می دادی ولی ...

می گویی مرا نمی بخشی و شادی از آن طرف زنگ می زند که مرا نمی بخشد ... مگر من با شما چه کار کردم ؟ یک بار دیگر آن شعر دف ات را برایم می خوانی مگر نه ؟ با من قهر باش اما حرف که می زنی مگرنه ؟ شاید از خوش شانسی ام باشد که آن اراجیف را نوشتم تا تو را پیدا کنم ... من مغرور بودم ولی حالا ... دختر نمی دانی چه آرام شده ام ... درست است شیر شیر است اگرچه پیر بود ... ولی عزیز ... به تو چه بگویم ؟ توی ذهنم فقط صدایت مانده است ... صدایی که نمی دانم طعنه می زد یا ستایش می کرد ... صدایی که همانقدر دور بود نزدیک بود و همانقدر که از خود می راند باز به خود می خواند ... میگفتی " تو چرا عادت داری برای مسائل کوچک فلسفه بافی کنی " و هنوز وقتی حرف می زنم مواظبم تا کمتر فلسفه ببافم ...

مرا ببخشید با همه تان هستم ... تو ، شادی ، او ... همه تان مرا ببخشید ... من دو ماه پیش از خواب بیدار شدم خودم را توی آینه نگاه کردم و دیدم یک نفر دارد آنجا پرپر میزند ، گوشی را برداشتم به او زنگ زدم و گفتم دیگر نمی توانم ... دیگر نمی توانستم و دخترک تو نبودی ... این سال ها رفته بودی ... و هیچ کس نبود و همیشه همه بودند که مرا هل بدهند یک لحظه به خودم برگشتم و دیدم نمی توانم ... هیچ جای آسایشی برایم نبود ... تو چه می گویی ؟ عشق را پشت در گذاشتن و رفتن آسان نیست ... آسان نیست ... من خسارت تمام دقایق را داده ام ... روزها و روزها منتظر بودم که زنگ بزنی ، دعوا کنیم ... فریاد بزنم و تو آرام گوش کنی ... دوری همیشه کینه ایَم می کند ... فکر می کنم در دوری عمد و قصدیست ... کارهایم برعکس می شود آنقدر دلتنگی بهم فشار می آورد که رفتارهای بر عکس نشان می دهم ... و تو شوهر کردی ... باز کینه آمد توی دلم ... دلم می خواست خوشبخت باشی ولی می دانستم نیستی ... من توی دلم تو را می دیدم ... همیشه توی ذهنم تو را می دیدم ... از کسی خبرت را نمی گرفتم ... هیچکس بیشتر از دل من از تو خبر نداشت ... باورم نمی شود اگر به من می گویی که مرا نمی بخشی منی که جز واژه ها سلاحی ندارم ، برای آنان که قلب و روحت را آزار داده اند چه دعایی می کنی ؟

من فقط مزاجم تند است ... شما ها که مرا می شناسید ، این واژه ها ریاکار و خبیثند ... این واژه ها منبع سوء تفاهمند ...  

 

قلم ...

      و می رقصانمت میان واژه ها ،

چرخ

      چرخ

            چرخ

سرت را میان دستانت نگیر

تو نمی چرخی ،

تو نیستی ...

دنیاست که می چرخد .

چرخ

    چرخ

          چرخ

                چرخ آسیاب باغ پشتی ست

                که باد را بازی می دهد .

چرخ

     چرخ

           چرخ

چرخ

       چرخ عباسی

                         خدا منو نندازی

                         خدا منو نندازی

                          خدا

                               منو

                                     نندازی ...

و انداخت ،

_ افتادم ،

وسط حوض نقاشی

خیس خیس خیس

نه ، باران نمی آید

چتر روی سرم نگیر

                         من از زیر پایم آب می جوشد .

می جوشد

               می جوشد

                               چقدر دلم جوش می زند

                               امروز از همیشه دیر تر آمدی

                               فردا کجایی ؟

                               تو هم جوش می زنی ؟

                              دل من را هم جوش بزن   !

دل من را

به

عشق

جوش بزن .

و آنوقت

          بزنش

                  بزن

                       بزن

                            بزن

آنقدر بزن

               تا دلت آرام بگیرد .

دریا

      آرام اش زیباتر است .

آنوقت

        مرا

             در خود

                       غرق کن

                                     به زیبایی همیشه ...

                                                                     18/3/83

منظورت از مکتوبات قبلی ام همین شعر بود ؟ من که جز انتظار دخترکی که توی راهرو نشسته بود و برایت شعر می گفت چیز دیگری در این شعر نمی بینم تو چی ؟

      

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه 2 آذر1386ساعت 16:22 توسط سالومه |