من عاشق پنجشنبه ها هستم..مثل بچه های دبستانی ..بجه های دبستانی که تمام هفته را به عشق آمدن پنجشنبه طی می کنند ...مشق شب ندارندکه بنویسند... فردا جمعه است و می توانند تمام عصر پنجشنبه را بدوند و بازی کنند و شاد باشند بدونِ اندیشۀ فردا....عصرهای پنجشنبه نمی خواهد به کسی حساب پس بدهی .. دلهره ای نیست .. شتابی نیست ... عصرهای پنجشنبه مثل خلسۀ خواب بعد از ظهر می ماند...بی خبری از زمان و مکان و سپردن خود به جریان سیال ذهن....
امروز هم پنجشنبه است ، یکی ازآن پنجسنبه هایی که تو از بند آزاد می شوی...و در توهم اولین شماره ای که می گیری صدای مرا می شنوی...شمرده و آهنگین " سلام عزیزم..." و خیالت بعد از یک هفته راحت می شود که هنوز عزیزت هستم ...هنوز...هنوز...
می بینی، حالا غریبه ها هم فهمیده اند که فروغ تو هستم و من چه تلاشی می کردم که تو را از دیگران مخفی کنم...بهانه می آوردم که نمی خواهم مثل فروغ، رفاقتمان اسیر غرض ورزیهای بیمار گونه شود ...
و حالا تو اینجایی ، آتش و ابراهیم و گلستانِ منی ... و من در شتاب شکفتن، رقص پرواز می کنم ...
امروز پنجشنبه است ... پنجشنبه ها بهشت هم که باشد باز تو را کم دارد... عصر های پنجشنبه بدون همبازی، کوچۀ طویلِ کسل کننده ای بیش نیست ...
کوچه های دلم چه سوت و کورند.، بی تو .....................
هر شب خوابت را می بینم ... هر شب مثلِ شبگردی خسته می آیی تا کنارِ بسترم .. همین جا نزدیک نفسهایم وقتی که هوای ریه های تو را می بلعند.. هر شب همه این ۱۰۰۰ کیلومتر را تا بسترم می آیی تا با من حرف بزنی .. هر شب تا خود صبح با هم حرف می زنیم ...چند شب پیش که به خوابم آمدی، من مریض بودم .. نمی توانستم حرف بزنم ..می خواستم بگویم دوریت مرا بیمار کرده .. ولی بیهوش بودم و تو را می دیدم که پریشانی و چشمهایت مثل دو حبابِ شیشه ای می لرزد...بغلم کردی آرام،خیلی آرام، انگار که شاخه گلی را در آغوش می کشی و حس کردم که آغوشت چقدر امن است ...
همیشه می آیی و ساکتی .. بر عکسِ آن همه پر حرفیت ساکتی...ساکتی و چشمهایت بدونِ اشک گریه می کنند .. آنچنان عاشقند که مجبورم برایِ رد گم کنی بپرسم " به چه فکر می کنی..؟ "
دیشب که آمدی ازت دلخور بودم ، بابتِ هفته ای که گذشت و زنگ نزدی...گفتی که نتوانستی و دلخور نباشم.. گفتی ببخش که کمی بدخلق بودم..گفتی که چقدر دلت تنگ است..همۀ حرفهایی را که روزها به من نمی گویی دیشب گفتی . گفتی " مواظب خودت باش ، مواظب من هم باش... مواظب من هم باش..."
هر شب می آیی،اینجا، تا کنار بسترم و صبح که بیدار می شوم هنوز گرمای تنت را روی سینه ام حس می کنم... چشمهایم را باز می کنم و می بینم بی خبر رفته ای، دلت نمی آید مرا از خواب بیدار کنی..می نشینی، کمی نگاهم می کنی و آرام از کنارم می روی...
و من دلم می خواهد که هیچ وقت روز نباشد ، که همۀ روزها شب باشد و همۀ شبها میزبانِ سخاوتمندِ آغوشِ تو باشم........
می دانید مسئله بر سرِ زنانی است که از شوهرهایشان سر خورده می شوند... مسئله بر سر زنانی است که آغوش می شوند و آوار بر سرشان فرو می آید... مسئله بر سر زنانیست از قشر خودم ..کمی تحصیل کرده .. کمی روشنفکر و کمی رومانتیک...
زنانی که شوهرهانشان به اندازۀ لباسهایشان هم برایشان اهمیت ندارد...
من فکر نمی کنم که تقصیر از زن باشد...
زن : کودک و معشوق است ؛ باید مرد باشی تا زن را بشناسی ...
و آنوقت مردها می آیند و زن ها با همۀ عشقشان آنها را در آغوش می گیرند و مردها فکر می کنند زن یعنی اغوش ، و بعد شبها وقتی ( ) یادِ زنشان می افتند ؛ و تازه آنقدر ( ) هستند که تهدید می کنند که اگر تو نباشی ، باز هم هستند پس زیاد مغرور نباش که زنِ منی و حالا یک لطفی کردم و جای خواب و زندگی به تو دادم... و برای اینکه مردانگیشان را ثابت کنند جلوی روی تو با همۀ زن ها دست می دهند و خوش و بش می کنند و تو چون باید زنِ فرهیخته و روشنفکری باشی باید لبخند بزنی و زنِ سر به راهی باشی...
و آنوقت زن ها هر روز و هر روز در خودشان مچاله می شوند ... دعوا نمی کنند ..داد نمی کشند..لباسهای شوهرشان را اتو می کنند ...صبحها چای شیرین و صبحانه را آماده می کنند... شبها زودتر توی بستر می خزند... چاق می شوند .. صورتشان جوش می زند... لبخندهایشان لاغر می شود ... چشمهایشان پر خشم می شود ... دستهایشان ترحم انگیز می شود... شهوتشان سرکوب می شود.......
و آنوقت تازه آغازِ فاجعه است....
ناگهان وجودشان از خشم می شکفد ...در سوگِ آغوشِ به تاراج رفته شان دست به کار می شوند ...
خودشان را لاغر می کنند .. به سر و رویشان می رسند.. دوستیهای تازه را آغاز می کنند .. از روابط پنهانی لذت می برند...یواشکی می شوند ..چشمهایشان می خندد .. شهوتشان جان یافته .. کودکشان بیدار شده...و توی ذهنشان شوهرشان را طلاق میدهند.. می چسبند به روزمرگی ..رفاقت های چند روزه .. زیرزیرکی... کلاسهای رنگارنگ ..هر چیز که سختیه طلاق را برایشان راحت تر کند...
زن ویران می شود..............................................
مرد بیدار می شود ، صبحانه و چای شیرین آماده است...همه چیز سر جای خودش است .. زن حرف نمی زند و مرد فکر می کند همه چیز خوب است...همه چیز....
چیزی در درون هر دو شکسته است... قلبهایشان جدا از هم آوازهایشان را می خوانند .. هر کدام جدا از هم عشقبازی می کنند.. زبانهایشان بیگانه شده.. شکلِ نگاههایشان عوض شده.. دستشان در بستر دستِ دیگری را جستجو نمی کند... هریک برای زودتر خوابیدن از دیگری سبقت می گیرد...
زن در گوشه ای به دنبالِ عشقهای ساعتی می گردد... مرد به نظر بازیهایش دل خوش است... هر دو باهم زندگی می کنند .. شاید سالها باهم زندگی کنند.. سالها در زیرِ یک سقف ، مثلِ ۲ خط ِ موازی ... ۲ خط موازی که خودشان هم می دانند خدا هم نمی تواند آنها را به هم برساند...
من همیشه با وحشت از این زندگیها گریزانم .. از زندگیهای نسخه پیچی شده... از زندگیهایی که تمام دوستانم به آن مبتلا شده اند...و عادت کرده اند ... به شکل دردآوری عادت کرده اند .. و خودشان هم نمی دانند کی و چطور عادت کرده اند .. انگار مصیبتی به اسمِ ازدواج در زندگیشان رخ داده و حالا هر جور بوده است با آن مصیبت کنار آمده اند ...
ولی کاش فقط مردان یادشان بماند که زن : کودک و معشوقه است .........
آمده ام اینجا نشسته ام و شک می کنم که خوشبختم یا نه ...مسئول کافی نت برایم آهنگ گذاشته است ..اینجا موقع اذان شهر شهر ارواح می شود...فقط آمده ام بیرون تا بتونم با تو حرف بزنم ..دلم می خواهد از خواب بیدار شوم و ببینم همه چیز یک خواب بوده همه چیز...نمی خواهم به فردا فکر کنم..نمی خواهم به هیچ چیز فکر کنم ...باورم نمی شود ...روزها برایم سنگین و حجیم می گذرد...می خواهم از خواب بیدار شوم و ببینم که همه چیز سفید است و من عروس خوشه های اقاقی شدم...
صدایت را که می شنوم بذدل می شوم و شک می کنم که دوستم داری یا نه؟ دلم این روزها کوچک شده خیلی... دلم این روزها موقع اذان بدجور هوایت را می کند ...کاش خواب ببینم ..کاش می شد مثل گذشته با تو درد دل کرد ..ولی حالا خیلی نزدیکی ...خیلی ..دلم خودش را از تو قایم می کند.. می خواهم با تو بگویم که عاشق کسی شده ام و با هم چیچک بخوریم و تو برایم کتاب بابا لنگ دراز بیاوری...می خواهم که همه چیز خواب باشد و تو همیشه از دم کلاس مرا دید بزنی و من بی خیال باشم...ولی نمی شود ...این همه سال گذشته و دیگر نمی شود ... قرار نیست که من عاشق تو بشوم ..قرار است؟ می دانم هر دو داریم خواب می بینیم ..و وقتی که از خواب بیدار شدم عروس خوشه های اقاقی شده ا م...
خودت که می دانی تا جه اندازه زندگیم به غیر از آدمیزادان است...من آنقدر به خاطرِ این همه ماجراهای گوناگون خودم را خوشبخت می دانم که باورت نمیشود..فکر نمی کنم خدا به همۀ بنده هاش همچین فرصتی بده تا این همه ببیند و یاد بگیرند و همچنان بندۀ کله شقِ خدا باشند... یادم می آید یک بار برایم نوشته بودی ..
" ولی خدا ما را دوست دارد...
باور کن خدا ما را بیشتر از هر چیزی دوست دارد"
توی این سالها همیشه مثل شخصیت اصلیِ فیلمها زندگیم تا لبِ پرتگاه رفته ولی سقوط نکردم.. انگار که من مسولیتِ بزرگی دارم که باید برایش مثلِ آهن گداخته شوم... در بعضی روزها کنارم بودی و خودت شاهد بودی که خدا با من کاری می کند جز خودش به کسی امید نداشته باشم.. انگار در سریالِ خدا من " یانگوم " هستم که باید خوشبخت شوم؛ باید........
دارم می روم سربازی ..باور کن .. تویِ یک روستا افتاده ام ...و از آنجا که همه چیز زندگیم تخیلی است اسم روستا هم روستای " دم روباه " است !!!
می روم معلم نهضت بشوم .. اولِ هفته می روم و فقط پنجشنبه جمعه بر می گردم ... دوره هایش ۴ ماهه است...نمی توانم این جا بنشینم و دوریت را تحمل کنم ...ترجمه هایم هم با خودم می برم ..اینطوری لااقل من هم در یک جبهه ای می جنگم ... خودت که می دانی من دختری برایِ تمامِ فصولم... ببخش که نشد نظرت را بپرسم .. اگر نخواسته باشی بعد از این ۴ ماه نمیروم.. برایم لازم بود مدتی از جلوی چشمِ اینها ( مامان بابا ) دور باشم .. نمی دانی با چه حقه ای راضی شده اند.. ولی اگر برم لااقل هفته ای ۲،۳ بار می توانم صدایت را بشنوم... روستا تویِ جادۀ سرخس است و از طرفِ شورای شهر بهم خونه می دن ... نمی دانم چه فکر می کنی ؟ تا به حال دخترکِ غیر منتظره ای مثلِ من ندیدی؟
می دانم صدایم دور و دیر به تو می رسد ... ولی کاش بفهمی تا کجاها دلم برایت تنگ است..
از صبح تمامِ خیابانها را گز کرده ام ، از ساعت ۶ صبح بیدار بودم و ظهر که به خانه آمدم انگار ۳ روز گذشته بود؛ ظهر خسته بودم ولی خوابم نمی برد... تو با آن وزنِ ۸۰ کیلویی تویِ ذهنم نشسته بودی... گاهی وقتها آنقدر دلم برایت تنگ می شود که دلم می خواهد از تویِ ذهنم تو را بیرون بکشم و بغلت کنم... از رویِ ذهنم رد شدی و آمدی تویِ چشمهایم...چشمهایم شیطان شد و خندید..به چشمهایم حسودیم می شود که تو را دیده اند..همان چشمهایی که از بس فقط تو را دیده حالا شکلِ چشمهایِ تو شده اند... به لبهایم می رسی... ۱۰۰ سال است که انگار این لبها را بوسیده ای.. چقدر این لبها خوب همدیگر را می شناسند حتی بیشتر از من و تو...یادِ سالهایِ دور می افتم که با دندانهایت گوشۀ لبهایت را گاز می گرفتی...و من چقدر حرص می خوردم .. نه از اینکه کار کودکانه ای می کنی ، بلکه از حسرت اینکه چرا من این لبها را نمی گزم... حالا دیگر خیلی نزدیک شده ای خیلی...آمده ای و توی دستهایم نشسته ای .. با آن دستهای چهار گوش..همان دستهایی که وقتی صدایم اوج می گیرد ، انگشتهایت را از هم باز می کنی و توی هوا شیارهای عمودی می کشی که یعنی " آرام تر ؛ آرام تر "...
به ساقِ پاهایم می رسد .. ساقهای گوشتالودم که تو را وسوسه می کند ... هنوز هم می بینمت که آن طرفِ کلاس نشسته ای و اخم می کنی که ساقِ پایم را بپوشانم ، من هم پاهایم را مثلِ لاکپشت به زیرِ صندلی می کشم و توی دلم می گویم " فکر کرده چه کارۀ من است؟؟" چقدر دوست دارم کارهای بد کنم و تو به من تذکر بدهی ... که موهایم را توی کلاس نپیچم ..موقع راه رفتن جفتک نیندازم.. به جای حرف زدن جیغ نکشم... چقدر دوست دارم تو ایراد بگیری و من به حرفت گوش نکنم و به جای همۀ این ایرادها محکم ببوسمت و وقتی خوب عصبانی شدی بگم" هر چی سرورم امر کنند " و از چشمهایم آتشِ شیطنت ببارد...
چقدر دوست دارم موقع غروب مرا از خانه بیرون ببری و با هم چیزی بخوریم و من سرِِِ تو را کلاه بگذارم...
چقدر دلم می خواهد توی یک خیا بان عریض پیاده روی کنیم و با پاهیمان سنگ بازی کنیم ..و هر که سنگش جلو تر رفت برنده شود و تو زن ذلیل باشی و بگذاری همیشه من ببرم...
چقدر دلم می خواهد با تو از دلم حرف بزنم...و اینکه چقدر دلم برایت تنگ است ...چقدر.......
مادرم همه چیز را فهمیده است... مادرم همیشه همه چیز را می فهمد.... عصر تویِ اتوبوس بودیم و مامان بی مقدمه شروع کرد به نصیحت ،۲ سالی می شود بعد از آن قضیه نصیحتم نکرده است.. وقتی مامان نصیحت می کند حتماً اتفاقی افتاده... از آسمون و ریسمان گفت و اینکه با وجودِ اینکه من دخترش هستم باز هم عجیب ترین موجودیم که تا به حال دیده و همۀ تلاشش برایِ شناختنِ من بی نتیجه مانده است.. مادر حرف می زد و من فقط گوش می کردم .. انگار زیرم آتش روشن کرده بودند و داشتند آرام آرام مرا می جوشاندند... دلم به شور افتاده بود چرا اینقدر کشش می داد ؟ ... چرا حرفِ اصلیش را نمی زد ؟ حرفهایش داشت اوج می گرفت ..
ــــ هیچوقت به من دروغ نگو ، دروغ آدم رو ویران می کنه ، اگه امروز دروغ بگی ....
سر تا پایم گُر گرفته بود... از تنم بخار داغ بالا می آمد ... مثلِ آن موقعی که ازم می پرسیدی:"تو تب داری؟"
گفت " اگه هرکی هست چرا نمی گی بیاد خواستگاریت؟ "
ـــــ " چرا آبرویِ خودت رو می بری ؟ چرا با سرنوشت خودت بازی میکنی ؟ چرا فکر می کنی بعد از ۲ سال می یاد تو رو بگیره؟ اگه تو رو بخواد ؛ اگه مرد باشه همین الان هم می تونه بیاد ، داره تو رو بازی میده ..........
و آخرین ضربه اش را زد.............
ــــــ " از احسان خوشم میومد چون مرد بود و دستِ خالی ۱۰ بار به خواستگاریت اومد و اگر فقط قضیه مریضی اش نبود......
حجمی از اشک تویِ قفسۀ سینه ام پیچید حس کردم تمامِ اندامم شبیه یک قطره اشکِ درشت است که دارد فرو می ریزد.......
ساکت شد و صدایِ گریۀ قلبم را شنید.....
من هیچ چیز نمی دانم ... هیچ چیز ...ولی ۳ ماه بهت مهلت می دهم...
روزهایی که مادرم با چشمهایش سخاوتمندانه به من بخشید...
اگر دوستم داری باید مرد باشی و ریسک کنی... چرا باید ۲ سال صبر کنیم ... مگر آسیه و امین گلی چه کار کرده اند ... اگر مادرت راضی نشد حاضری اینهمه رنج و عذابم را ببینی ... دوباره دل بستن ..دوباره رنج کشیدن...مگر قرار نبود خنده را روی لبهایم بیاوری ؟ پس بهشتِ من کی فرا می رسد.... کی ؟
این حرفها خیلی خصوصیست اهمیتی نمی دهم ... چرا تو برایم میل نمیزنی؟؟؟؟؟؟؟؟
آزمونِ تلخِ زنده به گوری....
۱. دلت چه وقتهایی برایم تنگ می شود؟
الف. روزها دلت تنگ می شود .
ب. غروب ها دلت تنگ می شود .
ج. تویِ رختخواب دلت تنگ می شود.
د. "دلِ مورد نظردر شبکه موجود نمی باشد ، لطفاً شماره گیری نفرمایید."
۲. وقتی دلت تنگ می شود چه کار می کنی ؟
الف. به حمام می روی!
ب. فلسفه می بافی .
ج. یک دفترِ صد برگ می نویسی " تو ".
د. مردها که گریه نمی کنند.
۳. " آیا فاصله تجربه ای بیهوده است" ؟
الف. بله.
ب. خیر.
ج. ۱۲۰۰ کیلومتر که فاصله نیست.
د حق با شاملو است.
۴. اگر من را عروس کنند تو چکار می کنی؟
الف. گارسیا لورکا می شوی و "عروسی خونین" راه می اندازی .
ب. شکسپیر می شووی و می گویی:
If you love someone set her free
ج. ویلیم فاکنر در "یک گلِ سرخ برایِ امیلی" می شوی و هیچ وقت ازدواج نمی کنی.
د. خودت هستی و هیچ گهی نمی خوری....
۵. در مجموع سوالها را چطور ارزیابی می کنید؟
الف. فاصله گذاریه ۱۲۰۰ کیلومتر کم بود .
ب. گر در یمنی چو با منی پیشِ منی.
ج. تا وقتی اولویت دار ها هستند ما که قبول نمی شیم.
د. وقتِ آزمون را از ۱ ساعت به ۱ سال و ۱۲ ماه افزایش دهید.
* اولویت با آنهایی است که خانه ، ماشین ، و شغلِ آبرو مند داشته باشند . از پذیرفتن دیگران معذوریم حتی شما دلباختۀ عزیز.
کتابِ "وسوسه" نوشتۀ "گراتزیا دِلدادا" را جلویم باز کردم ....منتظرم که بیایند...کمترین آرایِشِ ممکن را کرده ام رژِ صورتیِ مارکِ اِتود ، و یه کم ریمل برایِ آنکه مژه هایِ طرحِ شیروانیَم را از آن حالتِ معصومانه درآورد... یادم می آید همیشه سامره میگفت تو مژه هایت مثلِ مژۀ گاو می ماند...
پروپاچه ام را حسابی بیرون انداختم تا کیفور شوند ، آخر این قسم جماعتی که من می شناسم بدجوری از پاهایِ تپل و بلوری خوششان می آید.... وقتی داشتم موهایم را شانه میکردم تویِ آینه چشمم به کمرِ اسکارلِتیم افتاد ...۶۲ ساتتیمتر...منتظرم بیایند و چشمهایِ هیزشان را به من بدوزند و تویِ دلشان بگویند : "حیف که مثلِ مانکن ها بود...آخر اون چه کمر و سر و سینه ای است....."
کتاب جلویم باز است و کلمه ها در حلقه هایِ مردمکهایم گیج می خورند...
" پائولو در داخلِ کلبه داشت فکر می کرد : (( این چنین است که کسی از جهان میرود.این مرد ، از بشر گریزان شده بود. چون می ترسید کسی را به قتل برساند، میترسید مرتکبِ گناهی بشود. و حال ، در اینجا افتاده است،سنگی مابینِ سنگهای دیگر. من هم تا سی یا چهل سالِ دیگر همینطور خواهم شد. پس از یک محرومیتِ ابدی. و " او " امشب ، شاید هنوز انتظارِِ مرا می کشد...)) "
ساعت ۶ می آیند...چای و شیرینی و شربت .کمی هم برایشان گربه ای راه رفتم. گفتند : " ببخشید دخترتان حجابش کامله؟ " مامانم گفت : " تا حدودی ". می خواستم پخی بزنم زیرِ خنده ولی زود به انگشتِ شصتم نگاه کردم تا خنده از سرم برود ؛ شما هم امتحان کنید روشِ جالبی برایِ سرکوبِ خنده است...
وقتی می روند از تویِ بشقابشان یک گلابی سبز شکری بر می دارم ...چقدر این گلابیها را دوست رارم وقتی می جویشان انگار ماسه هایِ دریا زیرِ دندانت کروچ کروچ می کنند...
یادِ جملۀ هدیه تهرانی تویِ فیلمِ " خانه ای بر رویِ آب " می افتم ...
" اگه می دونستم کی داره سرنوشتِ منو می بافه ؛ بهش می گفتم که از از اولش بشکافه...."
قرار شد چهارشنبه لندهور را بیاورند...
به تو فکر می کنم که قدم رو می روی و هنوز ریشه هایت پا نگرفته باید سر به نیستش کنم ...
تازه می خواستم جفنگ بنویسم و شیطنت کنم.... نمیشود..می بینی نمی شود....
عزیزم خیالت راحت باشد، بعد از آن ۷ روز و آن ۱ ماه ، این ۷ دقیقه را قاب می کنم برایِ ۷ سالِ بعد، برایِ آن ۷ سالی که ملخ ها به قلبت می تازند ....
نگران نباش ، ۷۰۰ سال فرصت داریم که با هم باشیم ، ۷۰۰ سال فرصت داریم که با هم زندگی کنیم، لازم نیست آن همه مهربان باشی ، لازم نیست عزیزم .....لازم نیست............
سربازی با دلی سَرِ بازی داشت .............
بر درک زارِ دشتِ سینه ات
شیارِ آرواره هایی خسته باقی مانده است.
آرام و بی سایه
به گردشِ شهر می روی
شهرِ زبان هایِ موج دار؛
ــــ" با که کار داری؟"
ــــ"با سرباز؟"
/سربازی ، سرِِ بازی ...
سربازی سرِ بازیۀ سُر سُره بازی.....
سربازی وقتی که هیچ کس سَرِ بازی نداشت ، با دلی سُرِ بازی داشت...../
زمین کوچک می شود میانِ دلم
و می ریزد
در لابه لای اشک و خون
از چشمانم....
۷ دقیقه صدا را ذخیره می کنم برایِ ۷ روزِ هفته...
برایِ ۷ سال قحطی ...
برایِ ۷ طبقۀ جهنم؛ که تو را به دَرَکِ آریزوهایت می رساند ...
نیشخندِ صدایت تا از هزاران فرسخ بگذرد،
به خنده ای سهمناک بدل شده است...
بندِ صدایت که پاره می شود
تسبیحی از اشک رویِ گونه هایم می ریزد.......
دیشب باد می آمد،بادِ خنک و دلچسب، از آن بادهایی که تهِ دلت را خالی می کند، از آن بادهایی که هیکلِ قویِ مردانه اش را می اندازد رویِ سینه ات و تو فکر می کنی دیگر نمی توان نفس کشید، از آن بادهایی که وقتی می آید حس می کنی عاشق شده ای وچیزی تویِ دلت تکان می خورد، از آن بادهایی که وقتی می آید ، پردۀ اتاقم هول می شود و ۱۰ شکم بچه می زاید...
راستی یادم رفت حامله بودم....... ۴ روزِ پیش بچه ام سقط شد...نمی دانم چرا هر ماه بچه هایم سقط می شود...
داشت باد می آمد، من و اشعارِ " پابلو نرودا " تویِ اتاق نشسته بودیم و پرده دریِ باد را نگاه می کردیم...
" آزارم نداده ای ،
فقط در انتظارم گذاشته ای.
آن ساعت هایِ دردآور،
پر از مارها،
زمانی که قلبِ من باز ایستاد و تنِ من یخ شد،
می دانستم که می آیی
با تنی برهنه و زخم آلود،
با تنی سراسر خون ، تا بسترِ من ،
رنجی نبردم ، عشقِ من ،
تنها انتظارت را کشیدم............."
باد می آید " پابلو نرودا " رفته و تو آمده ای...
ــــ " تو دقیقاً از من چی می خوای؟ "
من آتش گرفتم ... منظورت را فهمیدم و نفهمیدم، یکدفعه یادم آمد که برایت نامه ای نوشته بودم و چقدر حرفهایِ ممنوعه زده بودم ، با این جمله ات تمامِ کلمات نامه، جلویِ چشمهایم خودشان را به آتش کشیدند، کلمه های نامه را مشت کردی و پاشیدی توی صورتم....
" تو مسئولِ کسی هستی که اونو اهلی می کنی. "
این را من ننوشته ام همه اش تقصیرِ " شازده کوچولوست " ....
دوستم داشتی ، نگذاشتی غرورم بشکند، نمی دانستی که دوستم داری ، نمی دانستم که دوستت دارم ، به خدا نمی دانستی ، به خدا نمی دانستم...
تویِ گوشم گفتی: "تو چی فکر می کنی ، من هم آدمم. "
دست کشیدم رویِ صورتت... یک لحظه دیدم قلبم دارد در شوقی بیگانه غوطه ور می شود...
باد پیچ می خورد دور کمرم...باد حرامزاده است............
دستانت را دوست تَر می دارم......................................................................................
به دلیلِ درخواست زیاد برایِ ارتباط با مشترکِ موردِ نظر ، تا اطلاعِ ثانوی ارتباط مقدور نمی باشد ، لطفاً مجدداً شماره گیری نفرمایید.
شنیدنِ این پیام به مدتِ یک ساعت به شما چه حالی میدهد؟؟؟ تازه حالتان هم خوش نباشد، ۳ تا قرصِ پروفن هم خورده باشی، ۲ لیتر خون هم از دست داده باشی، دیشَبش هم تا صبح گریه کرده باشی، یک هفته باشد که صدایِ یک قرومساق را نشنیده باشی، یک ماه هم باشد که همان قرومساق را ندیده باشی و دلت دیوانه اش باشد، از این ها گذشته یک خواستگارِ لندهور جلویِ در باشد و تو تکلیفِ خودت را ندانی....
خدایا من بدونِ مشقِ شب مانده ام....
آخر من چطور می توانم بعد از ۴ جلسه " معارفه و مزایده و مناقصه و معامله " خودم را بَزک دوزَک کنم و کنارِ یک غریبه بخوابم؟؟؟
حالا مردک هر خری می خواهد باشد..من، بدجور جفتک می اندازم ، مشکل اینجاست که طرف آشناست و نمیتوانم خودم را به خُلیَت بزنم یا معما برایش طرح کنم...
حالا آمدیم و این فقره را پراندم...آن یک سال و ۱۲ ماهِ بعد را چه کنم؟؟؟
تازه بعد از همۀ این مصیبت ها ، آمدیم و حضراتِ پدر و مادر هوسِ " نه " گفتن کردند ،که اصلاً هم بعید نیست... آن وقت با این خواستگارهایِ پریده، غرورِ خط خطی شده و پدر و مادری که عقرب به جانَم می اَندازند چه کنم؟ این ها دقیقاً مثل داستانِ " آمریکایی" اثرِ " هنری جیمز" رفتار می کنند، تمامِ اختیارات را به طرزِ بیشرمانه ای به من واگذار می کنند و بعد در یک حرکتِ آنی و خبیثانه قدرت نشان می دهند و عاشقِ بینوایم را خیلی محترمانه به دَرَک می فرستند و در جوابَ گریه هایِ آن نگون بخت می گویند : " دخترمان مخالفِ این ازدواج است " حالا اگر شما حرف زدید من هم حرف میزنم ... یک عشقِ باد کرده می ماند رویِ دستم و حسرتی که از دلم نمیرود....
یا باید آدمی را پیدا کنم که با معیارهایِ آنها ( که خودت بهتر می دانی) بخورد ، یا تسلیمِ یکی از این لندهور ها شوم...
تو که نه اینجایی ، نه از حالم خبر داری ... خدایت را بفرست که به دادَم برسد.............
من بدجوری ترسیده ام ... بدجوری.....................................
سربازی:
پریشانی های دخترک ۳ ساله ای است که چون نمی توانست شعر بگوید ، هر روز، یک دفتر، نقاشی می کشید.
سربازی:
بهانه های دخترک ۳ ساله ای است، که دلش تاب می خورد برای دستهای مردانه ای که نامش پدر بود.
سربازی:
قلب دخترک ۳ ساله است که از درون می گریید.
سربازی:
همۀ عقده های دخترک ۳ ساله ایست که نمی دانست سربازی یعنی چه.
سربازی یعنی:
گرما، اتوبوس،کودکی، به دنبالِ پدر رفتن و انتظار.
سربازی یعنی:
پدری خسته، عصبی،آفتاب سوخته و دستانی که از آنِ تو نبود.
سربازی یعنی:
شیطنتی سرکوب شده،بوسه ای حرام شده،نقاشی های نُمره داده نشده، کودکی بزگ شده...
سربازی یعنی:
پدر نفهمید که آن دخترک ۳ ساله، ۳۰ ساله شد.
پدر نفهمید که آن دخترک رنج کشید.
پدر نفهمید که آن دخترک، تنها یک دخترک بود.
پدر نفهمید که مادر ار غصه پیر شد.
پدر نفهمید مادر تا صبح تویِ بستر به خود پیچید.
پدر نفهمید که مادر هم پدر می خواست...
اگرچه دخترک دیگر ۳ ساله نیست ، ولی هنوز هم تکرارِ تاریخ برایش ضجرآور است...
شب چشم،
مویت کلاف دود
دامن سپید
سخی تن
بنگر چگونه دست تکان می دهم،
گویی مرا بری وداع آفریده اند.
خنجر شکست،
در لایِ کتفِ من
مویت کلاف دود
بدرود !
"نصرت رحمانی"
صدایش می زنم تا که بیاید
گیسوان رود را برایم می فرستد
تا کلاه گیسی برای خود ببافم.
صدایش می زنم،
از هفت خوان رستم تا صدایم بگذرد
دیگر پیر شده است.
صدایش می زنم:
"من آیدایِ همۀ شاملوهای گمنامم"
مرا بسُرا ...
با صدایت، همه شان را به درک می فرستی ،
می گویی: "دلم برایشان سنگ می شود.تو چی؟"
می گویم : "من هم."
می گویی: "مراقب خودم هستم.تو چی؟"
می گویم : "من هم."
می گویی: "من دوستت دارم.تو چی؟"
می گویم : "من هم."
می گویی: "من بیشتر دوستت دارم . تو چی؟"
می گویم: "من هم."
می گویی: "من هم ،هم."
می گویم: "من هم ،هم تر."
می گویی: "من هم ، هم هم تر."
.
.
.
من از بس کلفت دل های مردم بودم به خدا دستهایم پوست انداخته ، قبل از اینکه عاشقم بشوید رخت چرکهای دلتان را " لطفاً بشویید" من دستهایم دیگر قوت چنگ زدن ندارد ، یا لااقل ، آن سیفون دلتان را بکشید ؛ تا آن جنین های عشقیِ مردهِ تان از توی آن رحم های نداشته تان کورتاژ شوند...
حا لا خوب است این جماعت رحِم ندارند وگرنه معلوم نبود روزی چند دفعه باردار می شدند و باز بچه شان را سقط می کردند....
شده ام مثل کسانی که چند سالی مسافرت بودند و حالا که برگشته اند هیچ چیزی سر جای خودش نیست ، این روزها بعد از کمای چند ساله ام به هر جا سر می زنم همینقدر بیگانه است ، حتی به دل تو .... کلید ها در دستم است ، باید تمام کلید ها را روی تک تک در ها امتحان کنم ، شرمِ عجیبیست بیگانۀملک خود بودن ...
یکدفعه چنان بمبی بر سرم فروافتاده که همهء مور و ملخ ها جان گرفته اند و حالا کلمۀ یست که از سر و کولم بالا میرود .
تو را به خدا برای یک بار هم که شده آن دیکشنری های خاک خورده تان را بیاورید و معنایresurrection را چک کنید.