می گردم دنبال واژه ها ، توی دفترها ، میان شعرها ، دنبال کلمه ای ، شعری ، داستانی که وبلاگم را سر و سامان دهد ، همه چیز دور است ، همه چیز دور است ، تو نزدیک ... دلتنگی هست ، می دانم ، گاهی آنقدر بزرگ می شود که می خواهد مرا ببلعد ، گاهی این دلتنگی ، دلشوره می شود ، آشوب می شود ، مد می کند ، خلیج می شود ...
گاهی بیا کنار خلیج ...
روی پله های سیمانی ...
در هیاهوی بیم و موج ...
و دلتنگی هایم را بغل کن .....
ظرافت را نمی توانی
با چیزی در آمیزی ، رام خوئی را هم .
بیهوده شانه ام را بر خز مپیچ .
بس است دیگر . خواهش می کنم ،
نه کلامی از اولین عشق و نه آهی پرسوز ،
آن نگاه وحشی و گرسنه را
بهتر می شناسم !
آنا آخماتووا